![]() |
![]() |
|
| دوست داشتنی من با من بیا راه را ادامه دهیم... |
|
به نام خدا امروز آخرین روزی بود که می رفتیم مدرسه دیگه ی دیگه تموم شد یعنی همه چیش تموم شد دیگه من هر روز صبح به عشق اون بهشت بزرگ پامو از خونه نمی ذارم بیرون....مثل همیشه برای اینکه به سرویس برسم و نمی دوم...دیگه... وای خدا نمی تونم همه ی اون روزا رو الان جلوی چشمام نبینم من سر کوچه ی کفش ملی اصلا زندگی کردم...دیگه چجوری از اونجا رد شم و هر روز صبحم و خاطراتشو یادم نیاد... بهی... و... چقدر بزرگ شدیم واااااای خدا دارم دیوونه می شم... امروز منو دو تا ساراها و رکسانا کلی تو سرویس گریه کردیم...دِ آخه نوکرتم از اول ابتدایی ما با هم همکلاسی و دوستیم...تازه من با سارا و رکسانا از چهار سالگی یعنی وقتی می رفتیم مهد کودک با هم بودیم... وای خدای من من دیگه هر اتفاقی می افته چه ذوق و شوری داشته باشم وقتی دیگه قرار نیست فرداش برم مدرسه اونو واسه بقیه تعریف کنم نمی تونم نمی تونم آپمو بیشتر از این ادامه بدم چون هنگم فکر کنم داره این قضیه تو کتم نمی ره ولی من هنوز می خوام وقتی صبح از خونه می رم بیرون اون مانتو گشاد طوسی و شلوار و گشاد تر از اونو با مقنعه تنم کنم. می خوام همون آدمایی رو ببینم که هر روز می بینم می خوام مثل همیشه وقتی دیر می رسم رکسانا و سارا سر کوچه منتتظرم باشن...می خوام وقتی که زود می رم مثل همیشه بگرخم که دیر رسیدم و کلی با ترس و استرس یکم و.ایستم بعد آفتاب تازه از پشت خونه سارا اینا بیاد بالا و کم کم رکسانا رو سارا رو ببینم که دارن میان سمتم.... من دلم تک تک صبح های دوم دبیرستانمو می خواد من دلم تک تک روزای بعد امتحان نهایی سوم رو می خواد که همه با هم تو سرویس کلی با آهنگ فاز می گرفتیم. حتی اون روزی که همه با هم با علی آقا(راننده سرویسمون) رفتیم تیزاب. من دلم خنده های بی ربطمونو می خواد من دلم خاله جون بازیای دبیرستان رو می خواد که کلی از دفتر میومدن تذکر و دعوا می کردن و بغیر از اون همه مسخرمون می کردن. من خودم توی کلاسمون زن دو نفر بودم...داداش یکی...شوهر مهسا...خواهر چند نفر دیگه... حتی امسال که پیش دانشگاهی شدیم و کلی عروسک اسکندر دختر و پسر خریدیم آوردیم مدرسه واسه ی بچه هامون از بچه های همدیگه خواستگاری میکردیم. حتی مراسم عقدر اسکندر مرجان و یاسمن که براشون مرجا اینا کیک و شکلات و قند سر سفره عقد و تور و پارچه ی بالا سر عروس و دوماد آورده بودند و ما هم کلی شادی کردیم تو جشنشونو و با دوربین مدرسه عکس گرفتیم. یادش بخیر کلاس اول که بودیم از تاب جدا نمی شدیم...رفتن ته باغ برامون آرزو بود...حرفای درگوشی برامون کلی عجیب بود و حرمت داشت...حرف پسر میومد یسری چشم و برو میومدن می رفتن یسری دعوا کمی کردن که چرا ازین حرفا می زنی... وای نه... هیچ وقت کلاس اول ابتداییمو یادم نمیره روز اول هیچ کس روپوش نداشت ومن بخاطر اینکه قدم از همه بلند تر بود ته صف بودم..پشتمونم باغچه بود.. از جلوی صف هی هول می دادن عقب منم چند با افتادم تو بوته ی یه گل که خیلی بزرگ بود و خار داشت. هیچ وقت یادم نمیره کلاس چهارم که بودم صبح ها بابام که منو می برد مدرسه چند تا دختر دیگه تو راه بودند هر روز می دیدیمشون و اونا رو نمی دونم چه مقطعی بودن...راهنمایی یا دبیرستان...هر چی که بود به نظر من خعیلی دخترای بزرگی بودند و پخته و جا افتاده بودند و سنگین و البته کلی شیطون بودند...همیشه فکر می کردم چندین سال دیگه که بشم همسن اونا دیگه خعیلی بزرگ شدم و مثل اونا کلی بزرگونه رفتار می کنم... فردا آخرین اردوی دانش آموزی که می رم "شورمست" مثلا من نمی خواستم زیاد حرف بزنم...ولی بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم خداجون دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:19 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا سلام خوبید؟ این دفعه با قبل فرق می کنه... نمی خوامخودمو بهش محدود کنم من آزادم و توی آزادی خودم رجع به یکی مثل خودم تصمیم می گیرم اصن چیزی فهمیدین که چی گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم…
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت:نخریدند تمام شد...!
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
خدانگهدارتون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 13:4 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا از آدمایی که تز می دن بدم میاد از آدمایی که چیزی نمی دونن و دلیل و منطقاشون در حیطه(نمی دونم چجوری نوشته می شه) دیدیه که از زندگی شخصیشون دارن، و میدن بدم میاد از خیلیا بدم میاد از آدمایی که فک می کنن می دونن و دهنشونو باز می کنن ولی هیچی از تو نمی دونن بدم میاد تا حالا شده یسری اتفاقات بد یا خوب یا حستو با کلی زوق برای یکی تعریف کنی که مثلا فکر می کنی دوستته و داره به درد و دلت گوش می ده...فقط یه همدمه مثل بیشتر وقتا که تو براش هستی یا بهتره بگم بودی... دو روز بعد از حرفات بیاد به خودت راجع به خودت تز بده که ببخشید اینو می گما و فلان و فلان...بعد دوست داری با پشت دست بزنی تو دهنشو بگی لطف کن خفه شو عزیزم گورتو گم کن وای خدا بدم میاد...
اصلا حس درس خوندن ندارم نمی تونم درس بخونم اصن می رم آزاد خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 22:38 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا ینی می شه چشامو ببندم و بعد باز کنم ببینم همه چی تموم شده.... خدا پس کی تابستون می رسه؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه احساس میکنم دارم کمکم دلشوره می گیرم دلشوره که داشتم از اون حسا که دیگه آدم شبا خوابش نمی بره تو روزم پریشونه چی گفتم؟!!!!!!! پریشووووووووووووووووووون؟!!!!!!!!!! خدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددا ترو خدا،خدا کمکم کن آخه می ترسم مثل پارسال آزاد رودهن و دماوند هم قبول نشم دانشگاه آزادم شد فقط لطف کن خدا جون از تهران این ور تر نباشه خیلی ممنونت می شم خب من برم ادامه بازیمو بکنم بعدش برم دیف و فیزیک خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 14:41 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا سلام عیدتون مبارک امروز برای اولین بار رفتم بهشت زهرا مراسم چهلم یکی از اقوام چقدر اونجا رو دوست داشتم چقدر با صفا بود برام خعیلیییییییییییییییییییییییی دعا کنید......................... من به زیر 2000 هم راضیم فقط معماری اونم فقط تهران ساعت درسم توی یه روز از 9 بیشتر نرفته خیلی غصه دارم براش بعضی وقتا احساس می کنم جدیدا دارم شیرین می زنم وای خدا اینم عیدی که می گفتن من که دارم تلاشمو می کنم خداجون هوامو داشته باش خدانگهدارتون |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1392ساعت 0:18 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا سلام خوبید؟ عیدتوووووووووووووووووووووووووووووووووون مبارک هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو (بقول پسرعمه زا) خدانگهدارتون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 23:6 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا همیشه دریای نا آرومه که یه ناخدای قهرمان می سازه زندگی همش به خوشی نیست حتی خوشحالیایی که از قبل کلی براش ذوق داری هم ممکنه پیش نیاد به هر حال من به این اعتقاد دارم که خدا یکارایی کرده اون وسط که اونجوری که اتفاقات این چند روزه رو به خوبی پیش بینی کردم و برنامه ریختم نشد حتما هنوزم دوسم داره خدای من یه دونه ای ناراحت نیستم فقط شوک شدم اولا خیلی اذیتم می کردم حس درونم ... با ی اجازه گرفتن و رفتن بیرون... گریه کردن تو دستشویی حل شد الآن؟... . . . خیلی سخته توضیح بدم چه حالیم بدم... خوبم... خوشحالم...ناراحتم... برام مهم هس...نیست...از دست کسی ناراحتم...نیستم... قراره با کسی قهر کنم... ناز کنم... نمی دونم فقط می دونم نباید خودمو دست کم بگیرم چون من لیاقته بهترینا رو دارم اگه بخوام واسه ی هر مشکلم کلی وقت صرف کنم که آه... ابر های تیره و تار و از این حرفا وقتمو هدر دادم و بس از همین الان خودمو باید برای هر مشکلی آماده کنم وقتی بزرگتر از الانم بشم مشکلات و مسئولیتام زیاد می شه چون یه همکارم...یه دوستم...یه مادرم...یه همسرم من باید سنگ صبور بقیه باشم تکیه گاه و آرامش بخششون باشم نباید ظرفیت خودمو انقدر کوچیک بدونم با چیزای پیش پا افتاده خودمو درگیر کنم زندگی قشنگه حتی الان که... خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی غصــــــــــــــــــــــه دارم دوست دارم خداجون خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 21:13 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا سلام خوبید؟ من عشق بارانم من عاشق بارانم من عاشق بارانم وای خداجون این هوای ابری و بارونی رو از ما نگیر از شیمی دیگه بدم اومده....دیگه متنفففففففففففففففففففر شدم منی که پارسال و پیرارسال عاشق شیمی بودم هر روز می خوندمش نمرم شده ۵/۷ ....وااااااای خدا تک نداشتم که دیگه دارم....... دوستش ندارم...بابا شیمی نه معلمه
همه می گن اگه بازم امسال نرگس جون معلممون بود ۱۰۰ درصد میزدیم
اولین بارمه ازش نمره کم آوردم....اونم بخاطر امتحان تحلیلی داشتیم شیمی نخونده بودم برداشته منو صدا می کنه بیا درس جواب بده... (همیشه بعد هر امتحانی اونایی که اوضاعشون خرابه رو میاره...یه سوال می ده حالشونو بگیره بلد نباشن و کلی تحقیر و اینا...هر دفعه هم یه عده ی مشخصی اند) سوال اولو داد درست حل کردم... من اونجا که وایستاده بودم حل می کردم هنگ بودم...هر چی میدونستم نوشتم به بچه ها می گه غلطه ننویسین...من هر چی فکر می کنم میگم وای خدایا بغیر از اینجوری بلد نیستم حل کنم... آخر سر میگه درسته تخته رو پاک کن سواله بعدی نامررررررررررررررررررررد سوال داده چهار گزینه در حد المپیاد...پا تخته...فکرشو کن دیگه خودمم می فهمیدم دارم چرت و پرت جواب می دم هی حرف میزنه...آره دیگه درس نمی خونی بدرد نمی خوری...برو دفتر بگو نمی خوام دیگه درس بخونم... همش حرف می زنی بی انضباطی می کنی(حالا فک کن کسی از دست تیکه های این بخواد حرف بزنه سره زنگش) من که از ترم دوم به بعد اینجوریم سره کلاس اصلا ناراحت نشدم...دلمم نشکست و نخواستمم گریه کنم ولی خیلی عصبانی شدم چون واقعا یه حرفایی زد که حقم نبود گفت بر و دفتر نرفتم گفتم من بی انضباطی نکردم که بخوام منفی بگیرم و از این چرت و پرتا گفت یا میری بیرون یا من می رم... منم نرفتم پاشد رفت کلی کلاس از خوشحالی که رفته منفجر شد خواستم برم عذرخواهی کنم...همه جییییییییییغ نه نرو تازه راحت شدیم خوب شد رفت و از این حرفا... رفتم سر دفترش که رو میز باز بود نمره سارا رو بهش بگم... یهو درو باز کرد من فاصله ی میزشو تا در که سه متره رو توی یه ثانیه پریدم... وای خعیلی باحال بود یهو در که باز شد همه ی سلولای بدنم بولوپ پریدن هوا. هع! رفته بود برگه هامونو از تو ماشینش بیاره... برگمو گذاشت رو میز گفت بگیر بشین منم دو دستی گرفتمش و خعیلی خوشحال تشکر کردم)عین اینا که ۲۰ میشن( بعد نشستم. سوالا رو یکی یکی حل می کنه پا تخته... من:وا من که اینو نوشتم...خب اونو که نصفشو رفتم...وا چرا نمره ی اینو بمن نداده اصلا بعضی از سوالامو نخونده بود ...حتی نمره سواله رو صفرم نداده بود رفتم میگم اینجوریه میگه توی خود سوال جواب داده باشید نمره نمیگرید بابا این قانون جدیده؟!!! کجای دنیا برگه امتحانی می دن میگن باید پشت صفحه که خالیه جواب بدید ...جلوی سوال نمره نداره... میگم حداقل اگه مدل جدیدشه قبل از امتحان می گفتید ما ننویسیم چون فقط من نبودم که اینجوری شده بود... می گه این دفعه تجربه شد واسه امتحانای بعدی اینم برای نمره هایی که باید براتون رد کنم تاثیر می دم خیلی بد بود خیلی بد.... لان شاید که دارم میگم مسخره بیاد ولی وایستادن جایی که داره قلبت تند تند می زنه و با لبخند تظاهر کردن به اینکه اصلا برات مهم نیست و جلوی نکنت زبونو وقتی هول شدیو بگیری خیلی فاجعه است... خیلی نامردیه... آخه می دونی دلم گرفت... چطور اون موقع که نمره کامل می گیری وظیفست و دسترنج خودش حالا با این یبار...
اصلا بچه خرخونی نیستم که این لوس بازیام برای اون باشه...زندگیم فقط درس باشه که الان دارم دق می کنم...من برای خودم...برای زندگی که خودم می خوام بسازم...برای لذت های آیندم...برای خوشحالیای بعدم دارم این کارارو می کنم نه ولی این ناحقیه فقط ماها تا یه نطقه ضعف گیر میاریم طرفو داغون می کنیم ولی بخاطر خوبیاش تشکر که بخوره تو سرمون با یه لبخندم دلشو شاد نمی کنیم. همینه کسی برای خوبی انگیزه ای نداره و شادی داره کمرنگ می شه
راز موفقیت کودکي ده ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد !
استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاهها ببيند . در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي کودک کار کرد و در عوض اين شش ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به کودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حريفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات کشوري ، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري انتخاب گردد . وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پيروزي اش را پرسيد ، استاد گفت : دليل پيروزي تو اين بود که اولا به همان يک فن به خوبي مسلط بودي ، ثانياً تنها اميدت همان يک فن بود و سوم اينکه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستي را نداشتي ! ياد بگير که در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کني ، راز موفقيت در زندگي داشتن امکانات نيست ، بلکه استفاده از « بي امکاني » به عنوان نقطه قوت است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 23:29 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت:مهندس جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حتماً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با دوستش و من از خجالت دیوارو گاز گرفتم بررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررام خیلی از خدا خوب بخواید یعنی اگه من تهران قبول بشم....واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چی می شه... خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 18:39 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
به نام خدا سلام خوبید؟ نمی دونم چی بگم ولی فقط برام دعا کنید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 19:35 توسط نویسنده کوچولو هخامنشی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام خدا
سلام خوبید؟ خوش اومدید قربونتون امیدوارم لحظه های خوبی رو اینجا سپری کنید 1.من کسیو زور نکردم بیاد اینجا(!) 2.هر کی اومد پای همه چیش وایسته(!) 3.نظر هر شخص نشون دهنده ی شخصیت نظر دهنده است(!) 4.آینه(!) |
| آرشیو موضوعی |
|
هستم لادی جودی مودی...!!! |
|
RSS
|